|
می خواهم آب شوم
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا ميكنم هر شب
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم چرا... بی هوا سرد شد باد !!! چرا از دهن حرفهای من افتاد!!! با توام واژه واژه مبادا آسمان بی بال و بی پر با گریه های یکریزیکریز مثل ثانیه های گریز با روزهای ریخته در پای باد با هفته های رفته با فصل های سوخته با سالهای سخت رفتیم و سوختیم و فروریختیم با اعتماد خاطره ای در یاد اما آن اتفاق ساده نیفتاد... چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است دیروز از غم خبری نبود اگر عشق نبود
ما از عشق مثل يک دست لباس استفاده کرديم.
هرچه می خواهی باش ترانه سکوت آغاز می شوم
تو رو از خاطرم برده
تب تلخ فراموشی دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پرییشونی تو رو از ذهن من شسته خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه از این جا که من ایستاده ام چقدر تا آسمون راهه !!! من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتاب بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خواب چرا گریه ام نمی گیره مگه قلبه من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره...
در سرزمین غربت مردن چه سود دارد؟ با مردمان بي دل گفتن چه سود دارد؟ با آسمان خسته با ابر دل شکسته با درد ریشه بسته رستن چه سود دارد؟ بودم به عشق یاران عمری درين بیابان وقتی كه دلبری نیست ماندن چه سود دارد؟ با اين همه گلايه با اين همه شكايت سنگ صبور اگر نيست گفتن چه سود دارد؟ اين کوهسار سنگي با غنچه هاي رنگي وقتی شقايقي نيست ديدن چه سود دارد؟
از شیرینی عشق که لذت نبردی!
همیشه مجبوری بایستی و به آنچه پشت سرت افتاده است بنگری چرا که زندگی چمدانی است که... هیچ گاه درش کامل بسته نمی شود!!! میلاد تهرانی
دلتنگ آدم ها شمعی بود که هر شب نور می گریست...
آمدي مغرور... بي كلام... در نگاهت هزار معما وبر لبانت مهر خاموشي... اندكي گذشت... آرام آرام نزديك شدي مغرور بي كلام... كمي مهربان! وعشق را به امانت به من دادي و دور شدي و من مدتهاست بار امانت تو را بر دوش مي كشم آرام بي كلام....
در چشمانم تنــهـــــــا یی ام را پنهان می کنم ساده مـــــــی میرد دل من تنها ، تنها ، سخت می گیرد
از غم ها آوازي مي ماند...
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام بیزارم از تمام رفیقان نارفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق ما می رویم ماندن با درد فاجعست در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست ما می رویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است
من از ماه يك مجسمه مي سازم و اويزان مي كنم به سقف اتاقم ! و يك صتاره در دفتر مشقم اشتباه مي نويسم خودم را تنبيه مي كنم -صد بار از روي ستاره بنويس تا خوابم ببرد ..! منت اسمان را هم نمي كشم من آموزگار نیستم تا به تو بیاموزم "عشق کتابی ندارد" من بسیار گریسته ام هنگامی که آسمان ابری است مرا نیت آن است که از خانه بدون چتر بیرون باشم من بسیار زیسته ام اما کنون مراد من است که از این پنجره برای باری جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس بی محابا ببینم
عشق تنها يک قصه است . . . . . ".. حالا كه هستي روزهاي رفته برايم رنگ و بوي چنداني ندارد . دارد اما ، بايد كه تبعيد شوند پشت كوههاي مه آلودِ خاكستري ، تهِ دره هاي خاطره . عتيقه هم كه باشند طعم دريا مي دهند آن ثانيه هاي شور كه پر شور ترينشان شوق و شبنمي اگر داشت شادي نداشت . شادي تويي كه هر مكثِ دلنشينت بين جمله ها ، خبر از اتفاقي دلربا مي دهد.."
FC BARCELONA سلام به همه دوستای گلم و همه عزیزانی که به این وبلاگ سر میزنند اما مطالبی درمورد پپ گواردیلا: جوزپ گوارديولا اي سالا با نام مستعار پپ، در 18 ژانويه سال 1971 در سانتاپدرو در باگس اسپانيا به دنيا آمد. وي از سال 1984 در باشگاه بارسلونا بوده و پيش از آن در خيمناستيك دمان رسا بازي ميكرده است. از فصل 91-1990 عضو كادر حرفهاي بارسلونا شد و در 16 دسامبر سال 1990 در 19 سالگي اولين بازي خود براي اين تيم را انجام داد. يك سال و نيم بعد توانست به اولين موفقيت بينالمللياش با بارسا دست يابد. در 20 مه 1992 با گلي كه رونالد كومان هلندي در وقت اضافه به ثمر رساند، توانست با بارسلونا در فينال ليگ قهرمانان اروپا بر سمپدوريا جنوا از ايتاليا غلبه كرده و جام قهرماني را در ورزشگاه ويمبلي لندن بالاي سر ببرد. قبل از آن هم در سال 1991 قهرمان اسپانيا شده بود. آنها دو هفته پس از قهرماني در جام باشگاههاي اروپا، دوباره قهرمان ليگ اسپانيا، لاليگا شدند. وي در سالهاي 1993، 1994، 1998 و 1999 بازهم عناوين قهرماني را به كلكسيون افتخاراتش اضافه كرد. در سپنامبر سال 2001، پس از 17 سال بازي در پست هافبك در بارسلونا به برشا كالچو ايتاليا پيوست و سال 2002 به آ.اس.رم منتقل شد. از ژانويه 2003 تا تابستان آن سال دوباره براي برشا به ميدان رفت. دوران او در ايتاليا با بدشانسي همراه بود. وي به اتهام دوپينگ، مدت زيادي را در محروميت به سر برد و نتوانست در سري A درخششي داشته باشد. پس از بازي مقابل پياچنزا در 21 اكتبر سال 2001 و ديدار با لاتزيو رم در 4 نوامبر همان سال، آثار ماده ناندرولون در بدن وي پيدا شد. به دنبال آن وي به اتهام دوپينگ با چهار ماه محروميت از فوتبال مواجه شد. وي در سال 2005 به عنوان اولين فوتباليست به خاطر دوپينگ به هفت ماه زندان و پرداخت 9000 يورو جريمه نقدي محكوم شد. اما از آنجايي كه وي فرجامخواهي كرد و نيزهيچ سابقه كيفري نداشت، تا زمان تشكيل دادگاه تجديد نظر آزاد ماند. او سپس از تمام موارد اتهام دوپينگ تبرئه شد. براي فصل 04/2003 به ايتاليا پشت كرد و دو سال در الاهلي قطر بازي كرد. تابستان سال 2005 براي بار اول فعاليت فوتبالياش را پايان داد. سال 2006 دوباره به صحنه فوتبال بازگشت و اين بار براي تيم دورادوس ده سينالوآ، تيم دسته سومي آن زمان مكزيك به ميدان رفت. در پايان فصل، اين تيم به ليگ پريمرا ديويژن A صعود كرد. وي بعد از شش ماه بازي در آمريكاي لاتين، بالاخره از فوتبال خداحافظي كرد. تيم ملي گوارديولا با تيم ملي اسپانيا در سال 1992 مدال طلاي المپيك را به دست آورد. پس از آن در بازي تيم ملي الف اسپانيا در 14 اكتبر 1992 در برابر ايرلند شمالي در مسابقات مقدماتي جام جهاني كه به تساوي بدون گل انجاميد، حضور يافت. وي در جام جهاني 1994 و جام ملتهاي 2000 اروپا شركت داشت، اما در جامهاي جهاني 1998 و 2002 به دليل مصدوميت از ناحيه زانو نتوانست حاضر شود. آخرين بازي ملي او در 14 نوامبر سال 2001 در مقابل مكزيك بود كه اسپانيا با يك گل به پيروزي رسيد. او در 47 بازي ملي،5 گل به ثمر رساند. سرمربي در ماه مه سال 2008، خوان لاپورتا، رئيس باشگاه بارسلونا اعلام كرد كه گوارديولا براي فصل 09-2008 به عنوان سرمربي جانشين فرانك ريكارد هلندي خواهد شد. گوارديولا پيش از آن از سال 2007مربي تيم B كاتالانها بود و در آغاز ماه ژوئن سال 2008 به عنوان جانشين ريكارد كه اخراج شده بود، معرفي گرديد. او كه قراردادي دو ساله با بارسا به امضاء رسانيده، با 37 سال سن، سومين مربي جوان تاريخ باشگاه بارسلونا است. افتخارات به عنوان بازيكن قهرمان ليگ اسپانيا: 1991،1992، 1993، 1994، 1998، 1999 این مربی موفق متاهل و دارای سه فرزند به نامهای:ماریا،ماریوس ووالنتینا است. امیدوارم همیشه موفق باشه (اگه کسی مطلب کاملتری داره ممنون میشم در اختیارم قرار بده)
الهی! چه عزتی فراتر از این که بنده ی تو باشم ؟ و چه فخری بالاتر از این که « تو » خدای من باشی؟ تو آنگونه خدایی هستی که من دوست دارم ، پس از من آن بنده ای را بساز که تو دوست داری ! گوشه ای از مناجات حضرت علی(ع)
در برج ولامهر جهان تاب علی(ع) است
نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي کرد يک روز او با صاحبکار خود موضوع را درميان گذاشت. .پس از روزهاي طولاني و کار کردن و زحمت کشيدن، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا کردن زمان اين استراحت ميخواست تا او را از کار بازنشسته کنند صاحب کار او بسيار ناراحت شد و سعي کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصميمي که گرفته بود پافشاري کرد سرانجام صاحب کار درحالي که با تأسف با اين درخواست موافقت ميکرد،از او خواست تا به عنوان آخرين کار ساخت خانه اي را به عهده بگيرد نجار در حالت رودربايستي، پذيرفت درحاليکه دلش چندان به اين کار راضي نبود پذيرفتن ساخت اين خانه برخلاف ميل باطني او صورت گرفته بود. براي همين مواد اوليه نامرغوبي تهيه کرد و به سرعت و بي دقتي، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي کار را تمام کرد .او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد صاحب کار براي دريافت کليد آخرين کار به آنجا آمد. زمان تحويل کليد، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت:اين خانه هديه ايست از طرف من به تو به خاطر سالهاي همکاري نجار، يکه خورد و بسيار شرمنده شد. در واقع اگر او ميدانست که خودش قرار است در اين خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتري تهيه مي کرد و تمام مهارتي که داشت براي ساخت آن بکار مي برد. يعني کار را به صورت ديگري پيش ميبرد اين داستان ماست. ما زندگيمان را مي سازيم.هر روز ميگذرد... گاهي کمترين توجهي به آنچه که ميسازيم نداريم، پس در اثر يک شوک و اتفاقي غيرمترقبه ميفهميم که مجبوريم در همين ساخته ها زندگي کنيم. اگر چنين تصوري داشته باشيم، تمام سعي خود را براي ايمن کردن شرايط زندگي خود ميکنيم. فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم، ممکن نيست. شما نجار زندگي خود هستيد و روزها چکشي هستند که بر يک ميخ از زندگي شما کوبيده ميشود. يک تخته در آن جاي ميگيرد و يک ديوار برپا ميشود. مراقب سلامتي خانه اي که براي زندگي خود مي سازيد باشيد
سلام به همه ی دوستای گلم.امیدوارم خوب باشید.من که خیلی خمبم. دم برو بچه تیم ملی بسکتبال گرم. یوووووووووووووهوووووووووووووووووووووووووو ایول بچه ها گل کاشتید. این قهرمانی رو اول به خودشون که خیلی زحمت کشیدند،بعد به همه ایرانیای عزیز تبریک می گم ایشالا همیشه قهرمان باشید سرفراز باشی ایران من (فعلا عکس باحال پیدا نکردم این عل الحساب
به دل الهام می گردد که الهامم نمی آید نمی دانم چرا آرام جانانم نمی آید نگارم سالها چشم انتظار دیدنت بودم ولیکن قصه لیلی و مجنون سر نمی آید ز بهر دیدن تو چشم هایم را نمی بندم ز شوق دیدنت خوابی به چشم من نمی آید هزاران بار مُردم من ولیکن زنده کردی باز بدان اینکار جز ناز تو از کس بر نمی آید چو ماه اندر دل چاهی و خورشیدی به پشت ابر که دستم کوته از هر دو و کاری بر نمی آید گلستان دل من سوخت از داغ فراق تو به جز شعله دگر چیزی برون از قلب بیمارم نمی آید بدان آخر در این دنیا نباشد بین ما وصلی رسی وقتی کنار من که سودی بر نمی آید بدان تنها تر از تنها میان کوچه می میرم ولی آهی دگر از سینه ام بیرون نمی آید
عاشق تر از اين بودم اگر لحظه پرواز در دست نجيب تو کليد قفسم بود عاشق تر از اين بودم اگر عطر نفس هات در لحظه بي همنفسي همنفسم بود عاشق تر از اين بودم اگرفاصله ها را اين آينه شب زده تکرار نمي کرد عاشق تر از اين بودم اگرهق هق ما را اين سايه سرمازده انکارنميکرد عاشق تر از اين بودم اگردر شب وحشت مثل تپش زنجره نا ياب نبودي عاشق تر از اين بودم اگروقت عبورم آن سوي سکوت پنجره خواب نبودي عاشق تر از اين بودم اگرثانيه ها را اندوه فراموشي من تار نمي کرد عاشق تر از اين بودم اگر اين دل ساده اسرار مرا پيش تو اقرار نميکرد با تو بهترین بودم،همسایه ی خورشید تو نقش تبسم را از ایینه دزدیدی...
باران می بارد امشب پس بزن باران...
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين به علي شناختم به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علي گرفته باشد سر چشمهي بقا را مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حیدر كرار شیر خدا مولود كعبه و روز پدر گرامی باد
به دريا بزن قايقت مي شوم حقيرم ولي لايقت مي شوم من عاشق شدن را بلد نيستم
آقا بيا به خاطر باران ظهور كن
سلام به همه دوستای خوبم امروز می خوام برای اولین بار خودم یه پست بنویسم یادمه ترم سومه دانشگاه استاد ترجمه ی متون ادبی ازمون خواست جمله ی زیر و به انگلیسی برگردونیم: زندگی اسم نیست،فعل است... اون روز با بچه ها کلی به استاد خندیدیم و تا مدتها سوژه داشتیم که آخه استاد این چه جمله اییه!بچه هم می دونه زندگی از نظر دستوری اسمه نه فعل اون ترم گذشت.آدما تو زندگی هر چی جلوتر می رند با چیزای تازه ای آشنا می شند. حالا که بعد از گذشت چندسال به این جمله فکر می کنم میبینم زندگی یه هنره، مثل نقاشی،قالی بافی،خطاطی و... این ما هستیم که بنا به ذوق و سلیقمون اون و با مدادای رنگا رنگ نقاشی کنیم یا یه مداد سیاه برداریم و از اول تا آخر و سیاه بکشیم و بگیم اینم سرنوشت،اینم روزگار! یا مثل یه قالیباف خوش ذوق رجای قشنگ با تارو پود درست کنیم و یه تابلو فرش زیبا از خودمون برای آیندگان به یادگار بذاریم تابلویی که هر کَس با دیدنش با نیکی ازمون یاد کنه... یا مثل یه خطاط ماهر با حرکت دست مسیرمون و اون طور که می خوایم رو کاغذ زندگی تغییر بدیم و به سمت نور و امید بریم... |
About![]()
رفتنت مثل يه حادثه برام موندنيه Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Links
هانا(لیلی و مجنون) |