تبليغاتX
ღღسکوت عشقღღ

ღღسکوت عشقღღ

ღ...!!! تا حالا فکرش ُ کردي ...چه خوب مي شه که برگرديღ

می خواهم آب شوم
در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیج چیز با آن به عناد برنخیزد
می خواهم آب شوم
در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت19:44توسط فریبا | |

تو را گم مي كنم هر روز و پيدا ميكنم هر شب
بدينسان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بي كسي  ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهرحاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب


+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت19:6توسط فریبا | |

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد

چرا تا شکفتم ...

چرا تا تو را داغ بودم ،

 نگفتم چرا...

 بی هوا سرد شد باد !!!

چرا از دهن حرفهای من افتاد!!!

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش...

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنانکه سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دستهای مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن :
دفتر مرا ورق بزن !
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

مبادا آسمان بی بال و بی پر
مبادا در زمین دیوار بی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بی کبوتر

با گریه های یکریزیکریز

مثل ثانیه های گریز

با روزهای ریخته در پای باد

با هفته های رفته

 با فصل های سوخته

با سالهای سخت

 رفتیم و سوختیم و فروریختیم

با اعتماد خاطره ای در یاد

 اما آن اتفاق ساده نیفتاد...

چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها
دستها تشنه ی تقسیم فراوانیها
با گل زخم سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما ، جای چراغانیها
حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهی است در این بی سر و سامانیها
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزل ها و غزلخوانیها
سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عریانیها
چشم تو رایحه ی روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانیها

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟


 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت8:13توسط فریبا | |

سکوت و نگاهم را در هم می آمیزم
میشود فریادی بیصدا،
گوش کن ...
میشنوی فریاد بی صدایم را
می شنوی ...؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت8:29توسط فریبا | |

ما از عشق مثل يک دست لباس استفاده کرديم.

ما زندگی رو ، عشق رو ، يک دست لباس دونستيم.

زمونی که خريديمش ، نو بود قشنگ و مناسب ٬ جذاب و ديدنی و توجه بر انگيز .

خيره کننده در هر محفل و مهمونی.

آهسته آهسته ، اما ، کهنه شد ، ساييده شد ، رنگ و روش رفت ، از شکل افتاد ،

بی مصرف شد . چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


چرا فرصت داديم که زمان ، با عشق ، يا زندگی ، همانگونه رفتار کند که با اون

پيراهن سرمه يی تو کرد ـ که من آنقدر دوسش داشتم ....

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت19:18توسط فریبا | |

هرچه می خواهی باش
فقط باش
تا هستی وزن تو را کم نیاورد
و نظم شعرهای عاشقانه ی دنیا بهم نخورد
وزمین از گردش باز نماند
فقط حضور داشته باش
تا زندگی جریان داشته باشد

 آپلود عکس  

 آپلود عکس

ترانه سکوت
آرام در قلبم نواخته می شود
با من همنوا می شود صدای برف
با من می رقصد انگار درخت
وپرنده به افتخار تنهاییم
در آسمان پر می زند
صدای باد
در ریزش سکوت برف
گم می شود
همه جا سفید سفید
آسمان و زمین انگار
یک رنگ شده اند

 آپلود عکس  

 آپلود عکس

آغاز می شوم
زلال و تازه
بی تردید بکر
آری پر می شوم
میان شعله های داغ و بی رحم فراغ
اما ققنوسوار
دگرباره جوانه خواهم زد

 آپلود عکس  

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت20:10توسط فریبا | |

تو رو از خاطرم برده

تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این

فراموشی و خاموشی

 

چرا چشم دلم کوره

عصای رفتنم سسته

کدوم موج پرییشونی

تو رو از ذهن من شسته

 

خدایا فاصله ات تا من

خودت گفتی که کوتاهه

از این جا که من ایستاده ام

چقدر تا آسمون راهه !!!

من از تکرار بیزارم

از این لبخند پژمرده

از این احساس  یأسی که

تو رو از خاطرم برده

 به تاریکی گرفتارم

شبم گم کرده مهتاب

بگیر از چشمای کورم

عذاب کهنه ی خواب

 چرا گریه ام نمی گیره

مگه قلبه من از سنگه

خدایا من کجا میرم

کجای جاده دلتنگه

  

می خوام عاشق بشم اما

تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من

درخت سیب می کاره...

 آپلود عکس

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت8:46توسط فریبا | |

در سرزمین غربت مردن چه سود دارد؟

با مردمان بي دل گفتن چه سود دارد؟

با آسمان خسته با ابر دل شکسته

با درد ریشه بسته رستن چه سود دارد؟

بودم به عشق یاران عمری درين بیابان

وقتی كه دلبری نیست ماندن چه سود دارد؟

با اين همه گلايه با اين همه شكايت

سنگ صبور اگر نيست گفتن چه سود دارد؟

اين کوهسار سنگي با غنچه هاي رنگي

وقتی شقايقي نيست ديدن چه سود دارد؟


+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت8:30توسط فریبا | |

از شیرینی عشق که لذت نبردی!
قلبم را در سرکه می گذارم
تا شاید سالها بعد
از ترشی خاطره ها لذت ببری
میلاد تهرانی


همیشه مجبوری بایستی

و به آنچه پشت سرت افتاده است بنگری

چرا که

زندگی چمدانی است که...

هیچ گاه درش کامل بسته نمی شود!!!

میلاد تهرانی

  

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت14:51توسط فریبا | |

دلتنگ آدم ها شمعی بود

که هر شب

نور می گریست...

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت8:37توسط فریبا | |

آمدي

مغرور...

بي كلام...

در نگاهت هزار معما

وبر لبانت مهر خاموشي...

اندكي گذشت...

آرام آرام نزديك شدي

مغرور

بي كلام...

كمي مهربان!

وعشق را

به امانت به من دادي و دور شدي

و من مدتهاست

بار امانت تو را بر دوش مي كشم

آرام

بي كلام....

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت16:26توسط فریبا | |

در چشمانم تنــهـــــــا یی ام را پنهان می کنم
در دلم ، دلتنــــــگی ام را
در سکوتم ، حرفهای نگفته ام را
در لبخندم ، غــــــصه هایم را
دل من چه خردسال است
ساده می نگرد
ساده می خندد
ساده می پوشد
دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست
ساده می افتد...
ساده مــــی شکند...

 

ساده مـــــــی میرد دل من تنها ، تنها ، سخت می گیرد

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت8:22توسط فریبا | |

از غم ها آوازي مي ماند...
از اميد ها كلمه اي...
از زندگي هم
شعري...

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت8:54توسط فریبا | |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری

 بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت14:35توسط فریبا | |

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

ما می رویم ماندن با درد فاجعست

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت12:42توسط فریبا | |

من از ماه يك مجسمه مي سازم

و اويزان مي كنم به سقف اتاقم  !

و يك صتاره در دفتر مشقم اشتباه مي نويسم

خودم را تنبيه مي كنم

-صد بار از روي ستاره بنويس

تا خوابم ببرد  ..!

منت اسمان را هم نمي كشم


من آموزگار نیستم تا به تو بیاموزم
ماهیان برای شنا کردن نیاز به آموزش ندارند
و پرندگان برای پرواز   ...
به تنهایی شنا کن، به تنهایی بال بگشا

"عشق کتابی ندارد"


من بسیار گریسته ام

هنگامی که آسمان ابری است

مرا نیت آن است  

که از خانه بدون چتر بیرون باشم

من بسیار زیسته ام

اما کنون مراد من است

که از این پنجره برای باری

جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس

بی محابا ببینم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت8:36توسط فریبا | |

عشق تنها يک قصه است
در سطر اول آن ، تو از راه مي‌رسي و خاک بوي باران مي‌گيرد
در سطر دوم ، آفتاب مي‌شود و تو از درخت سبز سيب سرخ مي‌چيني
در سطر سوم ، زمين مي‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره مي‌بارد
در سطر چهارم ، تو دست‌‌هايت را به سوي مغرب دراز مي‌کني
در سطر پنجم ، همه چيز از ياد مي‌رود و من به نقطه‌ي پايان قصه خيره ‌مي‌مانم
.
.
.
و عشق آغاز ميشود...

 

.

.

.

.

.

".. حالا كه هستي روزهاي رفته برايم رنگ و بوي چنداني ندارد . دارد اما ، بايد كه تبعيد شوند پشت كوههاي مه آلودِ خاكستري ، تهِ دره هاي خاطره . عتيقه هم كه باشند طعم دريا مي دهند آن ثانيه هاي شور كه پر شور ترينشان شوق و شبنمي اگر داشت شادي نداشت . شادي تويي كه هر مكثِ دلنشينت بين جمله ها ، خبر از اتفاقي دلربا مي دهد.."

" حالا كه تو هستي به اين خوبي و سادگي ، حالا كه کلامت مهربانتر از نجواي بارانِ ريز روزهاي بهاري ، بي دريغ از هر طرف جانِ مرا ميهمان كوچه باغهاي سبز سعادت مي كند، حالا كه حرف كه ميزني مدام ميخندي و لبخند میزنی، من آسوده و آرام مي توانم شادي را روي تمام ديوارهاي اتاقم نقاشي كنم با چشمهاي بسته حتي!"

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت18:4توسط فریبا | |

 

FC BARCELONA

سلام به همه دوستای گلم و همه عزیزانی که به این وبلاگ سر میزنند
از همه ممنونم
امروز می خوام یه پست کاملا متفاوت از مطالب قبلی بنویسم
بعضیا از این که یه دختر فوتبال نگاه کنه و طرفدار یک تیم باشه
برداشت جالبی ندارند اما مهم نیست،من از این تیم خوشم میاد نه به خاطر فوتبالش صرفا;بلکه به خاطر پشت به کار
و البته انضباطی که آقای گواردیولا در برنامه هاش داره،از فروتنیش وخصوصیات بسیار دیگه از این مربی وتیمش خوشم میاد.

اما مطالبی درمورد  پپ گواردیلا:

 

جوزپ گوارديولا اي سالا با نام مستعار پپ، در 18 ژانويه سال 1971 در سانتاپدرو در باگس اسپانيا به دنيا آمد.

وي از سال 1984 در باشگاه بارسلونا بوده و  پيش از آن در خيمناستيك دمان رسا بازي مي‌كرده است.

 از فصل 91-1990 عضو كادر حرفه‌اي بارسلونا شد و در 16 دسامبر سال 1990 در 19 سالگي اولين بازي خود براي اين تيم را انجام داد. يك سال و نيم بعد توانست به اولين موفقيت بين‌المللي‌اش با بارسا دست يابد.

 در 20 مه 1992 با گلي كه رونالد كومان هلندي در وقت اضافه به ثمر رساند،‌ توانست با بارسلونا در فينال ليگ قهرمانان اروپا بر سمپدوريا جنوا از ايتاليا غلبه كرده و جام قهرماني را در ورزشگاه ويمبلي لندن بالاي سر ببرد. قبل از آن هم در سال 1991 قهرمان اسپانيا شده بود. آنها دو هفته پس از قهرماني در جام باشگاه‌هاي اروپا، دوباره قهرمان ليگ اسپانيا، لاليگا شدند. وي در سال‌هاي 1993، 1994، 1998 و 1999 بازهم عناوين قهرماني را به كلكسيون افتخاراتش اضافه كرد.

در سپنامبر سال 2001،‌ پس از 17 سال بازي در پست هافبك در بارسلونا به برشا كالچو ايتاليا پيوست و سال 2002 به آ.اس.رم منتقل شد. از ژانويه 2003 تا تابستان آن سال دوباره براي برشا به ميدان رفت. دوران او در ايتاليا با بدشانسي همراه بود. وي به اتهام دوپينگ، ‌مدت زيادي را در محروميت به سر برد و نتوانست در سري ‌A  درخششي داشته باشد. پس از بازي مقابل پياچنزا در 21 اكتبر سال 2001 و ديدار با لاتزيو رم در 4 نوامبر همان سال، آثار ماده ناندرولون در بدن وي پيدا شد. به دنبال آن وي به اتهام دوپينگ با چهار ماه محروميت از فوتبال مواجه شد.

وي در سال 2005 به عنوان اولين فوتباليست به خاطر دوپينگ به هفت ماه زندان و پرداخت 9000 يورو جريمه نقدي محكوم شد. اما از آنجايي كه وي فرجام‌خواهي كرد و نيزهيچ سابقه كيفري نداشت، تا زمان تشكيل دادگاه تجديد نظر آزاد ماند. او سپس از تمام موارد اتهام دوپينگ تبرئه شد. 

 براي فصل 04/2003 به ايتاليا پشت كرد و دو سال در الاهلي قطر بازي كرد.  تابستان سال 2005 براي بار اول فعاليت فوتبالي‌اش را پايان داد.

سال 2006 دوباره به صحنه فوتبال بازگشت و اين بار براي تيم دورادوس ده سينالوآ، تيم دسته سومي آن زمان مكزيك به ميدان رفت. در پايان فصل، اين تيم به ليگ پريمرا ديويژن A صعود كرد. وي بعد از شش ماه بازي در آمريكاي لاتين، بالاخره از فوتبال خداحافظي كرد.

تيم ملي

گوارديولا با تيم ملي اسپانيا در سال 1992 مدال طلاي المپيك را به دست آورد. پس از آن در بازي تيم ملي الف اسپانيا در 14 اكتبر 1992 در برابر ايرلند شمالي در مسابقات مقدماتي جام جهاني كه به تساوي بدون گل انجاميد،‌ حضور يافت. وي در جام جهاني 1994 و جام ملت‌هاي 2000 اروپا شركت داشت، اما در جام‌هاي جهاني 1998 و 2002 به دليل مصدوميت از ناحيه زانو نتوانست حاضر شود. آخرين بازي ملي او در 14 نوامبر سال 2001 در مقابل مكزيك بود كه اسپانيا با يك گل به پيروزي رسيد. او در 47 بازي ملي،‌5  گل به ثمر رساند.

سرمربي

در ماه مه سال 2008، خوان لاپورتا، ‌رئيس باشگاه بارسلونا اعلام كرد كه گوارديولا براي فصل 09-2008 به عنوان سرمربي جانشين فرانك ريكارد هلندي خواهد شد.

گوارديولا پيش از آن از سال 2007مربي تيم B كاتالان‌ها بود و در آغاز ماه ژوئن سال 2008 به عنوان جانشين ريكارد كه اخراج شده بود،‌ معرفي گرديد. او كه قراردادي دو ساله با بارسا به امضاء رسانيده، با 37 سال سن،‌ سومين مربي جوان تاريخ باشگاه بارسلونا است.

افتخارات به عنوان بازيكن

قهرمان ليگ اسپانيا: 1991،‌1992، 1993، 1994، 1998، 1999
قهرماني در ليگ قهرنان اروپا: 1992
قهرماني در سوپر جام اروپا: 1992، 1997
قهرماني در سوپر جام اسپانيا: 1996
قهرماني در جام در جام اروپا: 1997
قهرماني در جام حذفي اسپانيا: 1997، 1998
قهرماني در المپيك: 1992

این مربی موفق متاهل و دارای سه فرزند به نامهای:ماریا،ماریوس ووالنتینا است.

امیدوارم همیشه موفق باشه

(اگه کسی مطلب کاملتری داره ممنون میشم در اختیارم قرار بده)

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت16:11توسط فریبا | |

الهی! چه عزتی فراتر از این که بنده ی تو باشم ؟ و چه فخری بالاتر

 از این که « تو » خدای من باشی؟ تو آنگونه خدایی هستی

 که من دوست دارم ، پس از من آن بنده ای را بساز که تو دوست داری !

گوشه ای از مناجات حضرت علی(ع)

در برج ولامهر جهان تاب علی(ع) است
در شهر علوم نبی باب علی(ع) است
از اول خلقت بشر تا امروز
مظلوم ترین شهید محراب علی(ع) است

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت15:13توسط فریبا | |

نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي کرد

يک روز او با صاحبکار خود موضوع را درميان گذاشت.

.پس از روزهاي طولاني و کار کردن و زحمت کشيدن، حالا او

به استراحت نياز داشت و براي پيدا کردن زمان اين استراحت

ميخواست تا او را از کار بازنشسته کنند

صاحب کار او بسيار ناراحت شد و سعي کرد او را منصرف

کند، اما نجار بر حرفش و تصميمي که گرفته بود پافشاري کرد

سرانجام صاحب کار درحالي که با تأسف با اين

 درخواست موافقت ميکرد،از او خواست تا به عنوان آخرين کار

ساخت خانه اي را به عهده بگيرد نجار در حالت رودربايستي، پذيرفت

درحاليکه دلش چندان به اين کار راضي نبود

پذيرفتن ساخت اين خانه برخلاف

 ميل باطني او صورت گرفته بود.

براي همين مواد اوليه نامرغوبي تهيه کرد و به سرعت و

بي دقتي، به ساختن خانه مشغول شد و

 به زودي کار را تمام کرد

.او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد

صاحب کار براي دريافت کليد آخرين کار به آنجا آمد.

زمان تحويل کليد، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند

و گفت:اين خانه هديه ايست از طرف من به تو به خاطر سالهاي

 همکاري نجار، يکه خورد و بسيار شرمنده شد.

در واقع اگر او ميدانست که خودش قرار است در اين خانه ساکن شود، لوازم و

مصالح بهتري تهيه مي کرد و تمام مهارتي که داشت براي ساخت آن بکار مي برد.

يعني کار را به صورت ديگري پيش ميبرد

اين داستان ماست.

ما زندگيمان را مي سازيم.هر روز ميگذرد...

گاهي کمترين توجهي به آنچه که ميسازيم نداريم، پس در اثر يک شوک و

اتفاقي غيرمترقبه ميفهميم که مجبوريم در همين ساخته ها زندگي کنيم.

اگر چنين تصوري داشته باشيم، تمام سعي خود را براي ايمن کردن

شرايط زندگي خود ميکنيم.

فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم، ممکن نيست.

شما نجار زندگي خود هستيد و روزها چکشي هستند که بر يک ميخ از

 زندگي شما کوبيده ميشود.

يک تخته در آن جاي ميگيرد و يک ديوار برپا ميشود.

مراقب سلامتي خانه اي که براي زندگي خود مي سازيد باشيد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت14:21توسط فریبا | |

سلام به همه ی دوستای گلم.امیدوارم خوب باشید.من که خیلی خمبم.

دم برو بچه تیم ملی بسکتبال گرم.

یوووووووووووووهوووووووووووووووووووووووووو

ایول بچه ها گل کاشتید.

این قهرمانی رو اول به خودشون که خیلی زحمت کشیدند،بعد به همه ایرانیای

عزیز تبریک می گم

ایشالا همیشه قهرمان باشید

سرفراز باشی ایران من

(فعلا عکس باحال پیدا نکردم این عل الحساب)

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت20:29توسط فریبا | |

به دل الهام می گردد که الهامم نمی آید

نمی دانم چرا آرام جانانم نمی آید

نگارم سالها چشم انتظار دیدنت بودم

ولیکن قصه لیلی و مجنون سر نمی آید

ز بهر دیدن تو چشم هایم را نمی بندم

ز شوق دیدنت خوابی به چشم من نمی آید

هزاران بار مُردم من ولیکن زنده کردی باز

بدان اینکار جز ناز تو از کس بر نمی آید

چو ماه اندر دل چاهی و خورشیدی به پشت ابر

که دستم کوته از هر دو و کاری بر نمی آید

گلستان دل من سوخت از داغ فراق تو

به جز شعله دگر چیزی برون از قلب بیمارم نمی آید

بدان آخر در این دنیا نباشد بین ما وصلی

رسی وقتی کنار من که سودی بر نمی آید

بدان تنها تر از تنها میان کوچه می میرم

ولی آهی دگر از سینه ام بیرون نمی آید

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت20:33توسط فریبا | |

                                             

 

                                             

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت16:54توسط فریبا | |

عاشق تر از اين بودم اگر لحظه پرواز

در دست نجيب تو کليد قفسم بود

عاشق تر از اين بودم اگر عطر نفس هات

در لحظه بي همنفسي همنفسم بود

عاشق تر از اين بودم اگرفاصله ها را

اين آينه شب زده تکرار نمي کرد

عاشق تر از اين بودم اگرهق هق ما را

اين سايه سرمازده انکارنميکرد

عاشق تر از اين بودم اگردر شب وحشت

مثل تپش زنجره نا ياب نبودي

عاشق تر از اين بودم اگروقت عبورم

آن سوي سکوت پنجره خواب نبودي

عاشق تر از اين بودم اگرثانيه ها را

اندوه فراموشي من تار نمي کرد

عاشق تر از اين بودم اگر اين دل ساده

اسرار مرا پيش تو اقرار نميکرد

با تو بهترین بودم،همسایه ی خورشید

تو نقش تبسم را از ایینه دزدیدی...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت21:20توسط فریبا | |

باران می بارد امشب
و چه زیباست باران...!
وقتی كه می شوید غبار خاطره ها را
از گرده برگهای لطیف و سبز احساس
و می چكد بر زمین – همواره در سكوت- دلهامان
پس تر می كند دانه های خفته درد را
و می رویاند بر خاك مرطوب صداهامان
جوانه های شعر را
و چه زیباست باران...!
وقتی كه چشمهامان قطره قطره حجی می كنند آنرا
- كه مبادا گم شود حرفی از آن-
تا تر كنند در زیر بارش مداوم آن
لبهای تشنه خیالمان را
و یا شاید بزدایند دستهای آلوده عقل را
از گرد های همواره زندگی
و چه زیباست باران...!

پس

بزن باران...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت20:59توسط فریبا | |

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین

حیدر كرار شیر خدا مولود كعبه و

روز پدر گرامی باد

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت17:3توسط فریبا | |

به دريا بزن قايقت مي شوم

حقيرم ولي لايقت مي شوم

من عاشق شدن را بلد نيستم
 
تو يادم بده عاشقت مي شوم

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت23:42توسط فریبا | |

آقا بيا به خاطر باران ظهور كن
ما را از اين هواي سراسيمه دوركن
وقتي براي بدرقه عشق مي روي
از كوچه هاي خسته ما هم عبور كن
افسرده از هجوم هوس هاي عالميم
آقا دل شكسته ما را صبور كن
آقا بيا به حرمت مفهوم انتظار
اشعار ساده دل ما را مرور كن
كي مي رسد شبي كه تو از راه مي رسي
اين باغ هاي شب زده را غرق نور كن
يا صاحب الزمان قدمت خير، العجل
يعني كه اي تمام عدالت ظهور كن



+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت23:28توسط فریبا | |

سلام به همه دوستای خوبم

امروز می خوام برای اولین بار خودم یه پست بنویسم

یادمه ترم سومه دانشگاه استاد ترجمه ی متون ادبی ازمون خواست جمله ی زیر

و به انگلیسی برگردونیم:

 زندگی اسم نیست،فعل است...

اون روز با بچه ها کلی به استاد خندیدیم و تا مدتها سوژه داشتیم که

 آخه استاد  این چه جمله اییه!بچه هم می دونه زندگی از نظر دستوری اسمه نه فعل

اون ترم گذشت.آدما تو زندگی هر چی جلوتر می رند با چیزای تازه ای آشنا می شند.

حالا که بعد از گذشت چندسال به این جمله فکر می کنم میبینم
 
زندگی نه تنها اسم نیست که فعل هم نیست.

زندگی یه هنره، مثل نقاشی،قالی بافی،خطاطی و...

این ما هستیم که بنا به ذوق و سلیقمون اون و با مدادای رنگا رنگ

نقاشی کنیم یا یه مداد سیاه برداریم و از اول تا آخر و سیاه بکشیم و

 بگیم اینم سرنوشت،اینم روزگار!

یا مثل یه قالیباف خوش ذوق رجای قشنگ با تارو پود درست کنیم و

 یه تابلو فرش زیبا از خودمون برای آیندگان به یادگار بذاریم

تابلویی که هر کَس با دیدنش با نیکی ازمون یاد کنه...

یا مثل یه خطاط ماهر با حرکت دست مسیرمون و اون طور که می خوایم رو

 کاغذ زندگی تغییر بدیم و به سمت نور و امید بریم...

             

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت11:37توسط فریبا | |

نانوا هم جوش شيرين مي زند

.

.

.

.

.

 .

 .

بي چاره فرهاد!!!

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت16:54توسط فریبا | |